۱۳۹۶/۱۲/۰۸

مويه: اشکهای من

اشکهای من، چرا بازمی‌ايستيد،
چرا آرام نمی‌دهيد اين دردِ سخت را
که بر من دَم فروگيرد و دل گران سازد؟
پرستيده‌ام ليديا را
پدرِ دُرُشتخويش به زندان کردست،
چه او، دريغا، نگاهِ مهر بر من افکندست.
دخترکِ بيگناه گرفتارِ ديوارهايی‌ست آنچنان بلند
که پرتوِ خورشيد بر او نمی‌تواند رسيد؛
و آنچه بيش از همه می‌آزاردم
و تشويش بر غم می‌افزايد،
اين است که من‌ام
مايه‌ی رنجِ دلدارم.
با اينهمه، ای چشمانِ سوگوار، نمی‌گرييد!
اشکهای من، چرا بازمی‌ايستيد؟

ليديا را، ای دريغ، از من گرفته‌اند.
نازنين دخترکی که‌ش می‌پرستم،
در ميانِ ديوارهای بيرحم می‌پژمُرَد
و گويی که جان می‌دهم ـــ ليک نمی‌ميرم.
چون پذيرای مرگ‌ام
اينک که هر امّيد سوخته،
درآ و زندگی‌ام به پايان بر،
لابه می‌کنم تو را، اندوهِ تلخ.

ليک می‌بينم که تا بيش
شکنجد مرا،
بخت مرگ از من دريغ می‌دارد.
پس، خدا را، اگر سرنوشت‌ام
جز از اشکهايم نمی‌خواهد،
اشکهای من، چرا بازمی‌ايستيد؟
چرا آرام نمی‌دهيد اين دردِ سخت را
که بر من دم فروگيرد و دل گران سازد؟

ترجمه‌يی بود از متنِ قطعه‌يی از باربارا سْتْروتْزی (۱۶۱۹-۱۶۷۷)، آهنگسازِ دوره‌ی باروک، از پييترو دُلفينو، از روی ترجمه‌ی انگليسی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر